Tycoons slot betsoft games

گفتگو با حاج مرتضی و فرزندش امیر صعصعی از بازاری‌های قدیم کرمان

گفتگو با حاج مرتضی و فرزندش

رونق روزی از بازار کرمان رفت که به دست غریبه‌ها افتاد

 بازار کرمان سال‌هاست شکوه و رونق‌اش را چونان قلب تپنده تجارت و حتی سیاحت شهر، بلکه استان، و ای بسا شرق و جنوب‌شرق کشور، از دست داده و در مواقع عادی خیلی شلوغ نیست، مگر اندک مردمی که به توریست‌ها زُل زده‌اند، یا دوروبر بساط دستفروشی افغانی، به بدنبال  جنس ارزانی می‌گردند، البته استثناء هایی هم هست، که هنوز اندک رونق بازار را حفظ کرده، مثل مشاغل هنری- صنعتی، چون طلاسازی و طلافروشی و مسگری که باقیمانده ده‌ها صنعت و کسب قدیمی هستند، که هنوز در برابر دست تعدی روزگار مدرن، مقاومت و سخت جانی می‌کنند، و البته دارو دوای عطاری  و برخی جنس‌های زیر خاکی‌شان مثل پیازو (پیاز کوهی)، که فقط در عطاری‌های بازار پیدا می‌شود نیز، هنوز جلب کننده مشتری به بازار است. تا یادم نرفته باید بگویم بازار هنوز چیزهایی دیگری در بساطش دارد که کار راه‌انداز ی می‌کند، اگرچه خُب، این اجناس ارزش تاریخی و میراثی ندارد، ولی سخت مورد نیاز است، مثل پیدا کردن فتیله بالا کن چراغ بادی و درب والر و سوپاپ دیگی که آن یکی سوپاپش گم شده است و... 

به هر تقدیر دوصندلی کوچک برمی‌داریم و در جلو دکانی که در سرسرای بازار مسگرها قرار دارد، باتفاق آقای حاج مرتضی صعصعی و پسر ایشان امیر صعصعی که جداندرجد عطارزاده هستند به گفتگو می‌نشینیم و به قول سعدی لختی از آشوب خلق گم می‌شویم، چرا که نزدیک عید است و مغازه خودشان غلغله، یکی تخم کاهو می‌خواهد و یکی سراغ قرنفل را می‌گیرد... حاجی از همان ابتدا چنان غلیظ می‌گوید، نام فامیلش از صعصه ابن سوهان آمده، که فکر کردم از سادات است اما بزودی خودش مرا اصلاح می‌کند که نه خیر، چون جدشان به  امام علی (ع) علاقه‌ای خاص   داشته، نام یکی از پیروان امام به نام «صعصعه ابن سوهان» را به عنوان نام خانواده‌اش انتخاب می‌کند والبته سخنانی دیگر، که مرور آن خالی از لطف نخواهد بود. 

 

 شما از کی به کسب عطاری مشغول شدید؟  

 من متولد ۱۳۱۵هستم و از وقتی که باصطلاح دست چپ و راست‌مان را شناختیم، دم دکان پدرم در بازار نزدیک چهارسوق کمک او بودم، منتهی از کلاس ششم به بعد دیگر شغل ما عطاری بود

ظاهرا پدرتان از عطاران قدیم کرمان بود.

    بله، و همینطور پدر او، و پدربزرگش، یعنی جد و پدر جد ما عطار بودند، بیش از صد، صد و پنجاه سال توی این کسب بودند و از قدیمی‌ترین کسبه بازار بودند آنهم نه فقط توی عطارها بلکه در کل، البته عطارپورها هم در این کار سابقه طولانی دارند، آقا خدا بیامرزد همگی را، روزگاری افرادی در همین بازار بودند که تا همین الان مردم برایشان خدا بیامرزی می‌فرستند، مثل حاج اصغر بهرامپور، از قدیم گفته اند: گر بماند نام نیکی زآدمی.  به کزو ماند سرای زرنگار.

با آه و افسوس از روزگار قدیم و قدیمی‌ها یاد می‌کنید، خب این نسل جدید راه همان‌ها را  ادامه خواهد داد، اینطور نیست؟ 

  نه آقا، اولا بازار دیگر آن بازار قدیم نیست، ورونق تجارت در کرمان کم کم از بازار رفت، یک روزی رگ حیات شهر بود و هر اتفاقی بزرگی اول توی بازار می‌افتاد، مثلا مسایل سیاسی، نخست می‌گفتند بازار تعطیل شده، یعنی همه چیز از جریان افتاده ، امروز نبض اجتماع در بازار نیست، خاصه در بازار کرمان، هنوز در تهران، تبریز، اصفهان، شیراز، رونق بازار را به هر حیله ای حفظ کرده اند، چون به هر حال، بخش مهمی از تاریخ زندگی این ملت، در بازارها رخ داده، ولی متاسفانه بازار کرمان روزبروز شادابی و شکوه خودش را از دست می‌دهد. ببینید، شاید یک جایی چهار تا جهانگرد و مسافر بیایند، اما هرجایی با ادامه آن کار اصلی که برای همان کار درست شده حفظ میشود. مثلا بازار با جهانگرد و تماشاچی سرپا نمی‌ماند، بازار با خرید و فروش و کاسبی  زنده می‌ماند، والا همین چهار تا کاسب پیرمرد که بروند دیگه همین وضع الان هم از بین می‌ره. 

به نظر شماچرا این وضع بی‌رونقی  پیش آمد؟

  رونق از بازار کرمان روزی رفت که بدست غریبه‌ها افتاد. الان اکثرا یا از این اتباع خارجی، یا اینکه مثلا از دور و بر اومدند، چهار نفر، پنج نفر این مغازه‌های زیبا و حسابی که خودش جلوه‌ای به بازار می‌داد، اینارو بی حساب و کتاب چهار پنج قسمت کردند و تو همین کاسبی می‌کنند، در حالیکه توی شهرهای دگه حساب کتابی هست، مخصوصا برای اینطور جاهای تاریخی، آقا بازار کرمان چیز کمی نیست، شما می‌دانید از کجاها جنس می‌آوردند تو بازار کرمون می‌فروختند، یا در مقابلش، مشتری می‌اومد ما توی همین بازار کاروانسرا هندی‌ها داشتیم.

یک سوال متفاوت! آقای صعصعی قُلنجون سُلنجون چیست و به چه درد می‌خورد؟ گاهی آدم فکر می‌کند این داروها از جایی دیگر آمده و چون مردم اسمش را نمی‌دانستند بین شوخی و جدی اسمی روی آن گذاشته‌اند؟   

 شاید هم حرف‌تان درست باشد اما اینها دو تا ریشه گیاه به رنگهای شیری و قهوه‌ای هستند و به بدن باصطلاح قوه می‌دهند و تند هستند و گرمند.             گویا برای ترک افیون هم بکار می‌روند.

یکی از کاربردهای آن هم همین است و سستی و کرختی را از بدن مریض کم می‌کند.

آقای صعصعی مثلی هست که می‌گویند تریاک داروی همه دردهاست که خودش درمان ندارد این حرف تا چه حد درست است چون خیلی از مردم برای درمان و کاستن از دردها معتاد می‌شوند؟

اینکه می‌گویند درمانی ندارد درست نیست. بلکه بسیار سخت است. اما با این حرف که درمان هر دردیست موافق نیستم چون حالا مثلا جرم هست قبل‌ترها که جرم نبود و همه می‌توانستند راحت تهیه و مصرف کنند چرا  آن روز داروی هر دردی بشمار نمی‌رفت، چون واقعا تریاک فقط مسکن است و از همین جهت هم خطرناک چرا که بسیاری از دردها مرض‌ها را پنهان می‌کند و تا شخص مثلا بفهمد سرطان دارد سرطان در بدنش پیش می‌رود و وقتی به سر وقت می افتد که علاجی ندارد.

آقای صعصعی چند روز پیش کسی آمد از مغازه‌دار پرسید، جینسنگ داری این دیگر چیست؟ همه نوع جنس چینی شنیده بودیم، دار دوا عطاری چینی نشنیده بودیم.

امیر صعصعی پسر حاج مرتضی که تا حدودی تجربه پدر را دارد با خواندن این مصرع پاسخ می‌دهد: کاملی گر خاک گیرد زر شود. این روزها دیگر هیچی عجیب نیست این یه داروی چینی هست الان ده دوازده سالی هست که اومده برای تقویت نیروی جنسی، سردرد، بی‌خوابی، ناراحتی معده و تقویت سیستم ایمنی، میگن مفید است البته جنس چینی فقط این تنها نیست انواع و اقسام جنس چینی  مثل کاسبیای دگه تو عطاری هم اومده.....

 خب جنس‌های چینی خوب هستند یا مثل اجناس دیگرشان بنجل هستند. 

امیر صعصعی ادامه می‌دهد: البته جنسای چینی از نظر شکل و قیافه قشنگ و خوبند منتهی از نظر طعم و مزه خب جنسای خودمون چیز دیگری هستند.

الان گران‌ترین جنس در عطاری چیه؟

 باز هم امیر صعصی به اشاره پدر پاسخ می‌دهد: زعفران، زیره یا همین جینسنگی که شما صحبتش را کردید.  (می‌خندد)

شما که از قدیم در بازار هستید از کار و کاسبی در آن زمان‌ها بگویید.   

 آن زمان با الان خیلی فرق داشت و همه مثل الان پول نداشتند اما خب کالایی داشتند و این‌ها را با هم معاوضه می‌کردند و در بیشتر وقت‌ها مشتری‌ها همین مردم محلی بودند منظورم مردم شهر اما هر فصل خاصی باز مربوط به یکی از مناطق و اطراف استان می‌شد که کالاهای‌شان را می‌آوردند شهر و این‌ها را با اجناس مورد نیازشان عوض می‌کردند و می‌رفتند و چون استان کرمان اقلیم‌های مختلفی داشت فصل سردسیر گرمسیری‌ها می‌آمدند و فصل سردسیر برعکس بود. معمولا عشایر که یکجا کالاها و تولیدات‌شان را می‌فروختند وضع‌شان آن‌موقع بهتر بود یادم هست مثلا رودباریها وقتی می‌آمدند کاسب‌ها برای معامله با آنها حتی رقابت می‌کردند و خب هر نفر هم تقریبا مشتریهای خودش را داشت ولی در کل وضع همه مردم و کاسب هر چه از قدیم جلو آمدیم بهتر شد. من زمانی که پیش پدرم کار را شروع کردم بعد از جنگ جهانی بود و خب مملکت ما و شهر ما هم باور کنید در حد قحطی بود، منتهی کم کم وضع بهتر شد.

از کی بهتر شد چون ما از پدر و مادرمان گاه می‌شنویم که اون موقع وضع بهتر بود و اصلا خودمان هم که نگاه می‌کنیم والدین ما با یک حقوق کارمندی صاحب خانواده و خانه زندگی می‌شدند. 

    خب پدر مادر شما درست می‌گویند. از اواسط سال‌های چهل وضع خیلی فرق کرد، اصلا شما از هر کس که سئوال کنید وضع کاسبی و زندگی کل مردم در دهه پنجاه، در صد سال گذشته نسبت به قبل و بعدشً بی‌نظیر بوده است.

شما از کی مغازه‌دار شدید و باصطلاح از پدر استقلال پیدا کردید.    

 من قبل از اینکه مغازه‌دار شوم حدود چهارده، پانزده سال داشتم شاید هم کمتر به پدرم گفتم می‌خواهم با شما شریک شوم پدرم نپذیرفت من هم گفتم خب من از فردا دیگر سرکار شما نمی‌آیم. ایشان به من گفت می‌خواهی کجا بروی و چه کنی گفتم هیچ جا نمی‌رویم و در همین شهرکار و کاسبی می‌کنم.  پدرم خندید و گفت تو که پول نداری چطور خرید و فروش می‌کنی؟ گفتم درست است که پول ندارم اما پسر شما هستم و اعتبار دارم به هر کسی بگویم پسر فلانی هستم جنس به من می‌دهد من هم بعد از فروش پول مردم را می‌دهم پدرم از همین حرف خوشش آمد و همان لحظه شراکت نامه را نوشتند.  

دیگر مطالب مرتبط

نظرات و دیدگاه های شما

دیدگاه و نظرات خود را ارسال کنید.